غزل(این روزها):
بی تو دل افتاده در رنج وعذاب این روزها
گاه گاهی کن مرا ای ناز عتاب این روزها
گرچه میدانم امیدی نیست بر دل رحمیت
لاجرم با عشوه ای دل کن خراب این روزها
پا به پایت آمدم با خوب و بدهایت ولی
کرده ای خارج مرا باز از حساب این روزها
کام ما را خون کنی ولله ندارد حاصلی
از چه رو اندازیم در پیچ و تاب این روزها
ظلم هم اندازه دارد جور هم اندازه ای
ظلم تو بگذشته از حد و حساب این روزها
تازه فهمیدم که کارت دلبری و دل کشی است
بس که انداختی مرا در اضطراب این روزها
من صبوری می کنم بر آنچه کردی با دلم
چون اسیری من شدم تحت الرقاب این روزها
از همان روزی که بستم دل به عشقت داده ام
تا کنی این دیده و دل در خضاب این روزها
درجنون افتاده ام با این ادا ادوار تو
روز و شب اندردلم هست انقلاب این روزها
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات